همه به خنده افتادند.مهیار ابروهایش را بالا کشید.پرند هم که سعی می کرد لبخند نزند به خنده افتاد و گفت: همه اتون بدجنسید.
بلند شد و گفت:
-پوریا می شه جامونو عوض کنیم.
پوریا گفت:
-با کمال میل.
پرند بی انکه به میز مقابل نگاه کند از جا برخاست و مابین سهیلا و مهیار نشست.پوریا هم در کنار مهسا نشست و لبخندی به میز مقابل زد و گفت:
-قربون شما.
نادره گفت:
-پوریا!
-داریم حال و احوال می کنیم.
سهیلا لبخند زنان گفت:
-عوضی مسخره.
-پرند اینا یادت باشه ها سارا خانم اسمش همین بود دیگه؟
-اون فکرو از سرت بنداز بیرون.
-اه بستنی ام رو کوفتم کرد.
-گفتم که بی فایده اس.
-ای خدا چرا این حسودا نمی خوان من اخر عمری به یه نوایی برسم.
مهسا گفت:
-از دوستای من یکی رو انتخاب کن سر سه سوت می ارم با هم حرف بزنین.
-نه دیگه مهسا جون دلم یه جای دیگه گیر افتاده.
مهیار گفت:
-ای بابا کی دلتو از کاترین زتا جونر پس گرفتی؟
ناصر گفت:
-اه کجای کاری؟تازه خبر نداری دلشو به کی داده بود.
پوریا گفت:
-این دفعه دیگه جدی ام.
و لحنش به گونه ای بود که همه را متعجب کرد.پرند خندید و گفت:
-فیلم بازی نکن سارا هزارمین نفریه که فرق داشته.تو ادم بشو نیستی منم خودمو خراب تو نمی کنم.
نادره گفت:
-گناه داره.
سهیلا گفت:
-منم شریکت می شم.پوریا بسه دیگه.
-تقصیر ندارین شما اصلا نمی فهمین عشق یعنی چی؟
رنگ سهیلا پرید و پرند زیر چشمی به مهیار نگاه کرد.مهیار لبخندی زد و گفت:
-دختر دایی واسه اش یه کاری بکن.
پرند به ارامی جواب داد:
-یه هفته دیگه از صرافتش می افته.
-نخیر واقعا باور نمی کنه جدی ام.
-بسه پوریا اعصابم داره خورد می شه.
سهیلا گفت:
-شاید جدی می گه.
همه نگاه ها به طرف سهیلا چرخید گفت:
-چیه؟نظرمو گفتم.
ناصر به خنده افتاد و گفت:
-وقتی سهیلا تایید می کنه!
سهیلا سر به زیر انداخت و گفت:
-سهیلا هم احساس داره.
ناصر به قهقهه افتاد و گفت:
-حرفای تازه بچه ها حرفای تازه.
مهسا چهره در هم کشید و همان طور که با چشم به اطراف اشاره می کرد گفت:
-دارن نگامون می کنن.
مهیار گفت:
-ابرو واسه من نذاشتین.
پرند به سهیلا که ارام و سر به زیر نشسته بود نگاه کرد.نادره گفت:
-من یه بستنی دیگه می خوام.
-پولشو خودت باید بدی.
ناصر گفت:
-تو مارو دعوت کردی.
-ولی من نگفتم اونقدر بخورید تا بترکید.
پرند دست سهیلا را گرفت.دستش یخ کرده بود.به ارامی پرسید:
-خوبی؟
سهیلا سر بلند کرد.نگاهش از صورت پرند رد شد و روی صورت خندان مهیار ثابت ماند.پرند دوباره پرسید:
-چت شده؟دوباره یخ کردی.
-می شه زودتر بریم خونه؟
پرند به بقیه که حرف می زدند و می خندیدند نگاه کرد و گفت:
-می خوای ببرمت دکتر؟
-می خوام برم خونه.
مهیار که متوجه اهسته صحبت کردن انها شده بود از پرند پرسید:
-چی شده؟
همه نگاه ها متوجه سهیلا و پرند شد.پرند جواب داد:
-نمی دونم.
-چیزی نیست خوبم.
-بهتره بریم بیرون.شاید به خاطر هوای اینجاست.
پوریا گفت:
-چی شده سهیلا حال نداری؟
پرند بلند شد دست سهیلا را گرفت و گفت:
-چند دقیقه که بیرون وایسته حالش بهتر می شه.
مهسا گفت:
-می خواین بریم؟
پرند جواب داد:
-فکر نکنم لازم باشه.
مهیار هم ایستاد و گفت:
-همراهتون بیام؟
-نه!
سهیلا شانه به شانه پرند از در بیرون رفت.در طول پیاده رو که به راه افتادند سهیلا به گریه افتاد و پرند بی ان که حرفی بزند دست او را گرفت و به طرف ماشین برد.در را باز کرد و او را روی صندلی نشاند.دور ماشین چرخید و سوار شد.سهیلا صورتش را پاک کردو گفت:
-معذرت می خوام.
-سبک شدی؟
سهیلا لبخند تلخی زد و گفت:
-اره ممنون.
-دوست داری در موردش حرف بزنیم؟
-اگه ممکنه نه.
-باشه هر جور تو راحتی.
-تو بهتره بری تو.
-نمی تونم تو رو تنها بذارم.
سهیلا نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و گفت:
-دیوونه شدم نه؟
پرند سر به زیر انداخت.در ذهنش به دنبال کلماتی می گشت که سهیلا را ارام کند اما نمی دانست چه باید بگوید.چند ضربه به شیشه خورد.پرند از جا پرید.مهیار پشت شیشه بود.شیشه را پایین کشید.مهیار پرسید:
-حالت خوبه سهیلا؟
سهیلا سر به زیر انداخت و به ارامی جواب داد:
-بله.
پرند در را باز کرد و پیاده شد و گفت:
-یه چند لحظه سهیلا.
وبه مهیار اشاره کرد کمی به دنبالش برود.پشت ماشین ایستادند.مهیار گفت:
-چیزی شده؟
پرند سر به زیر انداخت.این اولین باری بود که از مهیار خجالت می کشید.جواب داد:
-می شه خواهش کنم باهاش حرف بزنی؟
-در مورد چی؟
-نمی دونم!من نمی دونم چی باید بهش بگم.سهیلا همیشه از تو حرف شنوی داشته شاید تو بتونی ارومش کنی.
-من....
-خواهش می کنم پسر عمه.
پیش از ان که مهیار عکس العملی نشان دهد پرند به طرف کافی شاپ به راه افتاد.مهیار لحظه ای چشم به اسفالت کف خیابان دوخت.پرند وارد کافی شاپ شد.پسر جوان لبخندی زد و پوریا به تندی نگاهش کرد.پرند پشت به انها روبروی پوریا نشست.
مهسا پرسید: سهیلا چطوره؟
-خوبه بهتر شد.
ناصر پرسید: یهویی چش شد؟
-تقصیر شماهاست که سر به سرش میذارید.
پوریا با حالتی متفکر گفت: معلوم نیست یه مدته چش شده.
مهسا پرسید: با مهیار می ان؟
-اره من از مهیار خواستم یه کم باهاش حرف بزنه.
پوریا گفت: اگه لازمه ببریمش دکتر؟
-فکر نکنم مسخره اش کردین ناراحت شد.
ناصر گفت: ما منظوری نداشتیم.
-شما که می دونید سهیلا حساسه.
نادره گفت: این پسرا همه اشون همین جورین عوضی و مسخره.
سهیلا لبخندی زد و گفت: نه همه اشون در ضمن به خاطر حرفای ناصر ناراحت نشدم.
مهیار گفت: پس موضوع چیه؟
سهیلا خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: هیچ چی.
-پس به خاطر هیچ چی حالت بد شد و اومدی بیرون.
-یه کم عصبی ام مهیار تازگی ها حساس شدم.زود گریه ام می گیره.زود بهم بر می خوره.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست و گفت: دیوونه ام نه؟
-نه دیوونه نه اما...
سهیلا سر خم کرد . مهیار گفت: عاقلانه تر فکر کن.
سهیلا احساس کرد قلبش به شدت خود را به دیوار سینه اش می کوبد.چشم به دستان لرزانش دوخت. مهیار گفت: مواظب باش خودتو تو دردسر نندازی.
سهیلا احساس می کرد زبانش سنگین شده می خواست حاشا کند می خواست بگوید چیزی نیست اما نمی توانست. حتی بر عکس دوست داشت مهیار ادامه دهد.دلش می خواست مهیار بپرسد:اون پسر خوشبخت کیه؟ وسهیلا گریه کند.انقدر زیاد که مهیار منظورش را درک کند اما مهیار بی توجه به حال او داشت او را نصیحت می کرد که اگر کسی را دوست می دارد عاقلانه تر بیندیشد و با چشمانی باز راهش را انتخاب کند.
مهیار خندید و گفت: راستش به حرف هایی که می زنم اعتقاد ندارم.البته سوءتفاهم نشه.من معتقدم که ادم باید با دید باز عاشق بشه.به این که...سهیلا ممکنه...می فهمی که سهیلا جون.اما از حرفای پرند حس کردم منظورش این بود که تو...
مهیار دستی به سرش کشید و با خنده گفت: من می دونم تو عاقل تر از این حرفایی که خودتو تو یه همچین دردسرایی بندازی.اما پرنده دیگه.
سهیلا به ارامی گفت: حق با توئه من خودمو تو درد سر نمی ندازم.
-می دونستم به خاطر حرفامم معذزت می خوام.
وحالتی جدی به خود گرفت و ادامه داد: اما اگه واقعا یه همچین مسئله ای هست که از نظر من بودنش اصلا مهم نیست چون دوست داشتن مسئله ایه که تو زندگی همه اتفاق می افته عاقل باش و عاقلانه تصمیم بگیر.
سهیلا احساس کرد قلبش می خواهی از حرکت باز بایستد. مهیار ان قدر ساده در مورد این که او کسی دیگر را دوست داشته باشد صحبت می کرد که انگار اصلا برایش مهم نبود.نزدیک بود از ماشین پیاده بشود و پا به فرار بگذارد که مهیار گفت: اما خودمونیم ها به غیرتم بر می خوره پای غریبه تو خونواده امون باز شه.
و به قهقهه افتاد.سهیلا که با این جمله احساس ارامش بیشتری می کرد لبخندی زد و گفت: این اتفاق هیچ وقت نمی افته.
مهیار خنده کنان گفت: خیالم راحت شد.
سهیلا هم می خندید.پرند چند ضربه به شیشه زد . مهیار شیشه را پایین کشید و گفت: اینم دختر عموی شما صحیح و سالم.
پوریا خم شد و پرسید: سهیلا خوبی؟
-اره بهترم.
مهیار پیاده شد . سهیلا هم پیاده شد. مهسا و نادره حالش را پرسیدند و ناصر گفت: من منظوری نداشتم.
-حرفشم نزن ناصر.
پرند نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: بهتره بریم.
مهیار هم به ساعتش نگاه کرد و گفت: ای بابا تازه سر شب بچه لاتاس.
سهیلا همان طور که به ساعتش نگاه می کرد گفت: منم با پرند موافقم بهتره بریم.دیر وقته.
ناصر گفت: وقتی ادم با دخترا می اد بیرون همینه دیگه.
مهسا گفت: ما هم دوست داریم بیرون باشیم مگه نه نادره؟
-اره بیرون باشیم پرند.
مهیار حالت پیروز مندانه ای به خود گرفت و گفت: رای گیری می کنیم.
-نتیجه رای گیریتون برام مهم نیست چون من می رم خونه.
-ولی ما می مونیم.
-هر جورمیلتونه.
پوریا گفت: یه دوری می زنیم با هم می ریم دیگه.
-من باید برم.
-دوباره شروع نکن پرند.
-تو که تموم کردنا رو بلدی تمومش کن.
-باشه بچرخ تا بچرخیم . من می مونم می خوام برم شبگردی هر کی می خواد بره خونه می تونه با این بره.
پرند به تندی گفت: این اسم داره اقا اسمش پرنده.
-هر کی!
و به طرف ماشینش رفت. مهسا و نادره هم به دنبالش به راه افتادند. پرند در ماشین را باز کرد و با چهره ای در هم کشیده سوار شد.ناصر به پوریا نگاه کرد.پوریا شانه ای بالا انداخت و به طرف ماشین مهیار به راه افتاد.سهیلا بین ماندن و رفتن مردد مانده بود.پرند ماشینش را روشن کرد.از اینه نگاهی به عقب انداخت.سهیلا به ارامی به طرف ماشین مهیار رفت.مهیار که پشت فرمان نشسته بود لبخندی از سر پیروزی زد.ناصر کمی این پا و ان پا کرد.پرند روی گاز فشرد.ناصر دستش را در هوا تکان داد و فریاد زد: پرند...پرند...
پرند ایستاد.ناصر به طرف او دوید. در را باز کرد و سوار شد و گفت: منم می ام خونه.
پرند روی گاز فشرد و به سرعت از کافی شاپ دور شد.پوریا گفت: ای ناصر نامرد.
مهیار گفت: کار خوبی کرد باهاش رفت نگرانش می شدم.
روی گاز فشرد و به دنبال پرند به راه افتاد.نادره پرسید: خب حالا کجا می ریم؟
مهیار جواب داد: می ریم خونه.
فصل هفتم
سارا به قهقهه خندید و گفت: بعدش چی شد؟
-پشت سرم اومد خونه.
-شما دو تا تماشایی هستید.
-مخصوصا قیافه من بعد از اومدنش دلم می خواست کله اشو بکنم.
-اون چی؟
-خندید و واسه ام شکلک در اورد.
-سهیلا چی؟بالاخره فهمیدی چش بود؟
-نه بابا گفتم که مهیار باهاش حرف زد.
-نپرسیدی بهش چی گفته بود؟
-به من چه؟هر چی.
-وای اگه من جای تو بودم از فضولی می مردم.
-همون بهتر که جای من نیستی.
-ناصر چی؟نکنه...
-بره گم شه ناصر بچه اس.
سارا خودش را روی تخت ول کرد و گفت: دلش گنده باشه.
-حرف بیخود نزن تا دم در خونه یه کلمه هم حرف نزدیم.
-حسابی خورده تو ذوقش مهیار چی؟
-تا دیشب که برگشتیم خونه دیگه محلش نذاشتم.
-حیفت نیومد.پسر به اون خوشگلی رو.
-ببخشید جنابعالی ایشونو کجا دیدین؟
-تو رویاها!
وبه قهقهه خندید.پرند گفت: همچین اش دهن سوزی هم نیست.
-نگو که دلم اش خواست.ببینم این هفته اینجان؟
-اره این هفته خونه ما هستن.
-پس سرتون حسابی شلوغه.
پرند بلند شد و روبروی تابلوی غروب دریا ایستاد و گفت: این هفته فرزین هم هست.
-حتما مهیارم حسابی می ره تو نخ کارای شما دو نفر.
پرند با صورت غمگینی جواب داد: فکرشم نمی کردم اون در موردم این جوری فکر کنه.
-بهش اهمیت نده بر عکس بذار از زور حسودی بترکه.
-نمی خوام کسی در موردم این جوری فکر کنه.
پونه صدا زد: پرند می شه چند لحظه بیای.
پرند بلند شد و گفت: الان می ام.
سارا با خنده گفت: مطمئنم مامانت می خواد منو پروار کنه.
پرند از در بیرون رفت.مادرش با سینی ای که در ان میوه و بشقاب گذاشته بود منتظرش ایستاده بود.سینی را به دست پرند داد و گفت: سرگرم باشین.
-ممنون.
پرند به اتاق برگشت.سارا گفت: من که گفتم.
-به قول مامانم واسه سرگرمیه.
سارا از روی تخت بلند شد.خیاری را از سینی برداشت و همان طور که ان را گاز می زد به طرف سه پایه رفت و روبروی تابلو ایستاد.پرند هم سیبی را برداشت و روی صندلی نشست.سارا پرسید:
-نگفتی اینو واسه کی کشیدی؟
-واسه خودم.
-می خرمش.
-چند بار گفتی چند بارم جواب شنیدی فروشی نیست.
-پس هدیه اس؟
-واسه خودم کشیدمش.
-می دونم که هدیه اس.
-اگه راحتت می کنه هدیه اس.
-خب واسه کی؟
-سارا!؟
سارا خندید و گفت: فکر کنم پسر عمه ات حق داره عصبانیت می کنه.
-چرا؟
-وقتی عصبانی می شی قیافه ات دیدنیه.
-ممنون.
سارا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: باید برم.
وته خیار را در بشقاب انداخت.پرند با تعجب گفت: کجا با این عجله؟
-خانم محترم به ساعت نگاه کردین؟
پرند به ساعت روی دیوار نگاه کردوگفت: تازه ساعت هفته.
-باید برم جای دیگه هم کار دارم.
-خونه همه دوستات رو یه روزه سرویس می دی دیگه؟
-دوستای خاصه ام رو.
وخندید.پرند گفت: مثل همیشه هم اصرار بی فایده اس اره؟
-خودت که منو بهتر از خودم می شناسی.
پرند لبخندی زد و گفت: به مامان و بابات سلام برسون.
-نمی رسونم خواستی خودت بیا بهشون سلام برسون.
-روز دوشنبه اگه خونه باشی می ام.
-واسه ناهار.
-نخیر بانو مگه جنابعالی ناهار و شام اینجا می مونین؟
-ببخشید اخرین بار کی به یه ناهار رسمی خونه اتون دعوت بودم؟
پرند گفت: اون قبول نیست.
-خیلی هم قبوله.دوشنبه ناهار.
از در بیرون رفتند.پونه سرش را از لای مجله بیرون کشید و پرسید: می خوای بری؟
-با اجازه اتون.
-شام پیش ما می موندی؟
-نه دیگه باشه یه وقت دیگه.
-این جوری که نمی شه.
-منم بهش می گم مامان.گوش نمی ده که.
-فضولی موقوف دوتا بزرگتر دارن صحبت می کنن.
-سارا.
خندید.پونه هم به خنده افتاد.سارا گفت: خاله به پرندم گفتم به شما هم می گم دوشنبه ناهار به هیچ کس قول ندین حتما با پرند بیاین.
-مزاحم نمی شیم.
-ا خاله مامانم دلش واسه اتون تنگ شده اگه دعوت منو قبول ندارین می گم شب خودش زنگ بزنه.
-اخه...
-خاله خواهش می کنم نه نیارین.اصلا می دونید چیه شب که مامانم زنگ زد حرفاتونو باهاش بزنید فعلا خداحافظ.
پونه به پرند نگاه کرد.پرند ابروهایش را بالا کشید.سارا خنده کنان از در بیرون رفت و گفت: شب باهات حرف می زنم. خداحافظ خاله.
-خداحافظ.به مامان و بابا سلام برسون.
-چشم حتما خداحافظ.
-خداحافظ.
در را پشت سرش بست و به سرعت از پله ها سرازیر شد.پونه گفت: نباید واسه دوشنبه بهش قول می دادی.
-چرا؟
-می خواستیم بریم خونه عمو فرزین داره می اد.
پرند با حالتی متفکر گفت: اصلا یادم نبود چیکار کنم؟
-عیبی نداره حالا که بهش قول دادی.
پونه به روی مبل نشست و دوباره مجله را در مقابل صورتش گرفت.پرند با چهره ای متفکر به طرف اتاقش به راه افتاد.صدای زنگ تلفن در خانه پیچید.گوشی را برداشت و گفت: بفرمایید؟!
-سلام خانم.
-شما؟
-شما پرند هستید.
-شما؟
-من می خوام با پرند صحبت کنم.
-گفتم شما؟
-گفتم که با پرند کار دارم.
پرند گوشی را قطع کرد.قلبش به شدت می تپید و رنگش پریده بود.مادرش پرسید: کی بود؟
پرند به زحمت جواب داد: ...یه مزاحم عوضی.
فصل هشتم
صدای زنگ تلفن که در خانه پیچید پرند به سرعت به طرف گوشی خیز برداشت و گوشی را در دست گرفت.
گفت: بله؟
-سلام پرند.
-شما؟
-نشناختی همون هستم که دیروز زنگ زدم.پریروزم زنگ زدم.
-اشتباه گرفتی اقا.
-د نه د می دونم که درست گرفتم.
پرند مکالمه را قطع کرد.تلفن دوباره زنگ زد.چند بار پونه از اشپزخانه بیرون امد و گفت: ....ا تو که کنار تلفنی چرا جواب نمی دی؟
-مزاحمه.
پونه به طرف تلفن امد و گفت: من جواب می دم.
پرند به سرعت گوشی را برداشت و گفت: مگه مرض داری؟
-نه به خدا فقط می خوام با هم حرف بزنیم.
-من هیچ حرفی ندارم با شما بزنم.
-شنیده بودم لجبازی.
-پس لطف کنید به همونی که بهتون گفته من لجبازم بگید اگه مرده خودش بهم زنگ بزنه.
-خودش وقت نداشت خواست من زنگ بزنم.
پرند ارتباط را قطع کرد.پونه پرسید: چی می گفت؟
-می گه با من کار داره می خواد باهام حرف بزنه.
-باتو؟
-مزاحمه دیگه مامان.
-بهش فکر نکن اماده ای؟
-اره اماده ام شما اماده این؟
پونه سر تاسر خانه را با نگاه وارسی کرد و بعد از اینکه مطمئن شد همه چیز سر جای خودش است گفت: بله منم اماده ام.
پرند گره روسری اش را سفت کرد و با چهره ای در هم و خسته به راه افتاد.تمام طول راه در سکوت تلخی سپری شد.به سر کوچه که رسیدند پونه جعبه شیرینی را در دستش جابه جا کرد و گفت: چقدر دوره . نای راه رفتن واسه ادم نمی مونه.
:: موضوعات مرتبط:
آغاز دوست داشتن ,
,
:: بازدید از این مطلب : 2065
|
امتیاز مطلب : 117
|
تعداد امتیازدهندگان : 38
|
مجموع امتیاز : 38